حتماً مصراع اول این بیت از سعدی که ضربالمثل شده رو شنیدید که «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود؛ مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.»1
هیچ قلبی نیست که در پی آرزوهایش باشد، ولی رنج نبرد.
— پائولو کوئلیو
من هم موافقم و طبیعیه که بهصورت پیشفرض2، رسیدن به هر هدفی زحمت خاص خودش رو داره. بیشترمون بالاخره دیر یا زود این اصل بدیهی رو پذیرفتیم، اما مشکل اینجاست که بعد از مدتی، بعضی از ما کمکم به این موضوع عادت میکنیم و اون قسمت مهم زحمت «خاص خودش» رو فراموش میکنیم.
رنجکشیدن، هزینۀ طبیعی هر خواستهایه. ولی «لزوماً بعد از هر سختی، آسانی نیست!» و هر رنجی منجر به موفقیت نمیشه؛ و رنج بیشتر لزوماً مساوی نیست با گنج بیشتر!
سختی کشیدن، نباید خواسته یا نخواسته جای هدف رو بگیره؛ و هر رنجکشیدنی هم لزوماً کار مثبتی نیست (مثل هلدادن دیوار).
این موضوع به نظرم کمی با سادومازوخیسم مرتبطه. وقتی کسی اونقدر برای رسیدن به رفاه، رنج میکشه که دیگه منفعل میشه، عقل سلیم و خلاقیتش رو خاموش میکنه و برای انجام هر کاری، به مقدار مشقتی که داره توجه نمیکنه (که ببینه آیا میشه بهینهترش کرد و هوشمندانهتر کار کرد؟ و چرا دستاوردهاش با تلاشش تناسب نداره؟) و حتی رنجآور بودن یک کار، براش تبدیل به یک ارزش میشه؛ فراموش میکنه که همۀ این رنجکشیدنها برای رسیدن به رفاه و آرامشه و فرصتی برای تفریح و راحتی نمیگذاره؛ و حتی بهعنوان یک سرپرست (از مدیر تا والد) هم ممکنه دیگران رو بیخود به سختی بیشتر بندازه.
یادمه زمانی ویدیویی دیدم از یه ماهی که تلاش میکرد چالهای در کف دریا درست کنه؛ ولی یه ماهی دیگه، هر بار که ماهی اول کمی شِن به بیرون میریخت، اون یکی اما میاومد باز اون شن رو هدایت میکرد به همون حفره! ولی ماهی اول بهجای اینکه بره اول اون ماهیای که داشت تلاشش رو نقش بر آب میکرد رو دور کنه، «تمرکز» و سرعتش رو برای کندن حفره بیشتر میکرد…
دور و بر خودم هم زیاد بودن افراد سختکوشی که غرق کار شدن و متأسفانه اصل زندگی رو فراموش کردن؛ و همچنین یادشون رفت (یا حتی میدیدم خوششون نمیاومد که این حقیقت یادشون بیاد) که در کشور ما، وجود خیلی از موانع، منشأ انسانی داره و آگاهانه و عامدانهست.
بعد از مدتی هم دچار زندگیستیزی، پوچگرایی و فرسودگی روحی شدن؛ و متأسفانه وقتی هم پشیمون میشن که دیگه راه برگشتی نیست.3
دلایل این موضوع به نظر من، واقعیتگریزی و ضعف در «حواسجمعی» و «تعادل» در زندگیه. تعادل بین رنج و رفاه. نه تنبل بودن، و نه رنجطلب و رفاهستیز شدن.
انگور باید له بشه تا تبدیل به شراب بشه. پس اگه الان تحت فشاری و داری له میشی، بدون که داری به فنا میری، چون تو انگور نیستی :)
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
— حافظ شیرازی
پست اول نسبتاً مرتبط در چنل تلگرامی من
پست دوم مرتبط در چنل تلگرامی من
پینوشت: اینجا به نظرم مناسبه که نظرم رو در مورد این گفتۀ معروف از چارلز بوکوفسکی هم بیان کنم:
ما برای رنجکشیدن آفریده شدهایم، ولی به دنبال لذتبردن میگردیم؛ پس باید پذیرفت که تنها راه ادامهدادن، لذتبردن از رنجهاییست که میکشیم!
— بوکوفسکی
جدا از اینکه نمیفهمم چرا ما حتماً میبایستی برای رنجکشیدن آفریده میشدیم4، رنجهایی که ما داریم به نظرم به دو دسته تقسیم میشن:
۱. رنجهای طبیعی که از خواستنهامون میاد (در بحث همین مطلب)
۲. رنجهایی که ناخواسته به ما تحمیل میشن (مثل بیماری و معلولیت، فقر، ستم بیرونی)
به نظرم مشکل طبیعی بسیاری از کلمات قصار همینه که بهصورت کلی بیان میشن و ممکنه اینطور برداشت بشن که فرمول و اصولی جامع و همهشمول هستن.
این گفتۀ بوکوفسکی ممکنه افراد رو تشویق کنه که هرگونه زجری رو بپذیرن و از امید و تلاش برای بهبود اون وضعیت دست بکشن.5 مخصوصاً برای جامعهای که درگیر رنجهای سیستماتیکه (از حکومت استبدادی تا روابط سمی)، این گفته میتونه خیلی مضر باشه، چون ممکنه بهانهای بشه برای توجیه وضع موجود (زندگی و دنیا همینه و اصلاً ما کلاً برای رنجکشیدن آفریده شدیم!) و در نتیجه باعث انفعال افراد بشه.
بعضی از انسانها ممکنه در برابر این واقعیت که «خواستن رنج است»، به فکرشون بزنه که این هزینۀ خواستههاشون رو تا جای ممکن به دوش دیگران بندازن؛ و اون گفته دقیقاً میتونه یکی از همون گفتههایی باشه که چنین انسانهایی برای اغفالکردنِ دیگران میتونن روش موجسواری کنن.6
مثل این جملۀ معروف از لئو تولستوی در کتاب جنگوصلح:
پيداست که سرنوشت همۀ ما جز تحمل مصيبت نيست!
— تولستوی
در این صورت، همون بهتره که از رنج سازندهای که خودمون به خودمون میدیم لذت ببریم (برای رسیدن به اهدافمون و برآوردهشدن آرزوها و خواستههامون)، به جای اینکه مشکلات بیرونی رو همیشگی و رنجهایی که دیگران بهمون تحمیل کردن رو عادی بدونیم. داشتن آزادی و اختیار در انتخاب رنجهای سازنده، حداقل قابل تحملتر از منفعلشدن در برابر رنجهای تحمیلیه.
درعینحال باز این جمله به نظرم جملهای هنریه. چرا که یادآوری میکنه که یک انسان میتونه حتی در بدترین شرایط هم به یه نحوی برای زندگی معناسازی کنه (وقتی اگه کلاً برای رنجکشیدن آفریده شده باشیم!)
وقتی انسان آموخت چگونه با رنجهایش تنها بماند، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
— آلبر کامو
Footnotes
-
بیت بعدیش هم مرتبطه: «هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت، دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد.» جالبه که در بیتهای بعدیش، یهجورایی این گفتهش رو خودش نقض میکنه!: «بیچاره آدمی چه تواند به سعی و رنج، چون هرچه بودنیست قضا کردگار کرد. او پادشاه و بنده و نیک و بد آفرید، بدبخت و نیک بخت و گرامی و خوار کرد.» ↩
-
پیشفرض یعنی همون غالباً؛ و البته که باید تأثیر اتفاقات بختی مثبت و منفی رو هم باید در نظر گرفت. اما اتفاقات خوب و بد تصادفی، اختیارشون با ما نیست، پس طبیعتاً ما کاری باهاشون نداریم. ↩
-
اشعار خیام غالباً من باب همین موضوع «سختنگرفتن در زندگی» و «ارزش قائلشدن به لحظۀ حاله» که پیشنهاد میکنم بخونید. ↩
-
چرا که در کتاب مقدس مسلمانان هم به این موضوع اشاره شده: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ» (بهراستی که ما انسان را در رنج آفریدیم!) ↩
-
بیشترین تأثیر مثبت برای بهبود نقصها و رفع مشکلات رو کسانی گذاشتن که خودشون بهنوعی درگیر اون مشکل خاص بودن. ↩
-
در اصل که هر کسی در اظهار هر نظری، آزاده. باید دید چرا چنین گفتارها، اینقدر توسط جامعه «پذیرفته» و منتشر میشه. ↩