(پیشنهاد میکنم این صفحه رو استثنائاً در مرورگر داخلی تلگرام باز کنید.)
به مناسبت سالگرد بازگشایی مدارس
۱۴۰۱ که من دوازدهم بودم و توی اون سیاهچالۀ فرصتسوز کنکور1 و میان تراژدیهای اون سال، چهارتا نامعلم بیشعور داشتیم که دیگه بیش از حدِ تحملم باهامون توهینآمیز رفتار میکردن. سر یکی از همین کلاسها (که اگه همبندیهام بعداً یهروزی یهجوری این رو دیدن و بخوان بدونن کی رو گفتم، همون که سر و صورت و حتی ژستش واقعاً بیش از حد و به طرز عجیبی شبیه به موسولینی بود و به جای صندلی، روی میز مینشست)، طبق معمولِ سالهای قبل، نیمکت ردیف آخر کلاس نشسته بودم، و حالت خلسۀ خودم رو روشن کرده بودم (از این حالتها که میتونی ببینی، ولی تار، و میتونی صداها رو بشنوی، ولی در همهمه)، و پوکر فیس و دست زیر چونه، با افکار اونوقت خودم کلنجار میرفتم. کمی به بچهدرسخون کلاس حسودی میکردم که با پشتیبانی خونوادهش اجازه گرفته بود که سر این کلاسهای فرعی نشینه، و یاد دوران متوسطۀ اول افتادم که چقدر میتونستم راحتتر به بهونههای مختلف برم از کلاس بیرون. مثلاً برای جلسۀ شورای دانشآموزی!
لحظهای شنیدم که معلم گفت: «شما نسل خام و بیسروپا که تا تقی به توقی میخوره هوا برتون میداره. فیلم زیاد دیدید، میخواید قهرمانبازی دربیارید…» و لبخندی به بغلدستیم زدم به معنای اینکه «باز اراجیف گفتنها شروع شد» (اینها منتظر میموندن تا یه کلمۀ مرتبط با افکار مشوش خودشون رو در درس اون روز پیدا کنن تا باز سفرۀ دلشون رو پهن کنن برای ما و وقت و حوصلهمون رو بگیرن.)
سرم رو گذاشتم روی دستم، روی میز نیمکت و همینجوری سریع یه ملودی رو شروع کردم به خوندن تا صدای سردردآور معلم رو نشنوم. ملودی “Waltzing Matilda” به ذهنم رسید و همون رو با دهان بسته شروع کردم به خوندن.
چشم دوخته بودم به طرحهای ضایع موزاییکهای خاکستری کف کلاس که از همهمهها شنیدم هنوز داره معلم چرتوپرت میگه و نمک میریزه به زخمهامون.
خستهشده بودم دیگه از هر هفته شنیدن اون مزخرفات. از فرط بیحوصلگی، سرم رو بلند کردم و دیگه میخواستم به بهونۀ رفتن به سرویس بهداشتی ازش اجازه بگیرم که از کلاس خارج بشم (که واقعاً معمولاً نمیذاشتن و میگفتن باید زنگ تفریح میرفتی!) که نمیدونم چی شد از کوره در رفتم و با صدای بلند گفتم: «اَه بسه دیگه بابا!»
با نگاهی ناامیدانه به بغلدستیهام، پا شدم و رفتم سمت درب کلاس که از اونجا خارج بشم. جلوی درب کلاس بودم که دیدم صدای قدمهایی بجز پاهای من هم اومد. اینبار، چندتا از بچهها هم از سر جاهاشون بلند شده بودن!
در عین ناباوری رفتم بیرون و جلوی کلاس وایسادم و برگشتم یکییکی اومدن بیرونِ بقیه رو دیدم. معلم هم اون وسط از کلاس خارج شد و با گفتن حرف نامفهومی، رفت سمت اتاق مدیریت.
از تعجب و ذوق نمیتونستم حرف بزنم.
بچهها که جمع شدن توی راهروی مدرسه، بهزور تونستم از گلوم صدا در بیارم و بهشون گفتم: «ایول بچهها!»
ذوقمرگ شده بودم. باورم نمیشد. مثل اینکه خواب دیده باشم.
و اینجا بود که یه لحظه به این فکر خودم شک کردم. لبخند روی لبم خشک شد. اشک دور چشمام حلقه زد و وایسادم برای لحظات آخر، با دقت تمام به صورت بچهها نگاه کنم…
بله. همهش «باز» یه خواب بود.
خواب دیشبم.
لعنت به نویسندهبازی. من هم هرگز نمیخواستم که باز خواب باشه.
اما مثل هر شب، «رکبِ اجباری» خورده بودم. و باز مثل هر روز، به این وضع خندیدم. مثل اون خندۀ تلخ و معروف آقای اتابکی.
از موقعی که گیمینگ رو دیگه به خاطر خسته شدن از فشارهای خونوادهم و همچنین فیلترینگ و ناپایداری اتصال و کندی اینترنت کنار گذاشتم، تواناییم رو در زودتر فهمیدنِ اینکه دارم خواب میبینم از دست دادم. اما هنوز قوۀ تخیلم نسبتاً قوی مونده. بنابراین وقتی خواب میبینم، واقعاً انگار در واقعیت دارم زندگی و جدیجدی نقش تعیینشدهش رو بازی میکنم. و این منجر شده به اینکه هر شب خوابهایی ببینم که روزم رو به طرز مسخره و ترحمبرانگیزی شروع کنه، تا کلاً از خواب دیدن متنفر باشم.
شبهایی که خواب نمیبینم یا خواب ترسناک و اجقوجق میبینم، راحتتر بیدار میشم تا وقتی که خوابهای خوب و اینجوری میبینم…
معلومه که خوابها، از خاطرات و افکار درونی هر کسی نشئت میگیره…
من مهدکودک و پیشدبستانی نرفتم. اما از همون کلاس اول، جزء شاگردممتازهای کلاس بودم. ولی در عین حال، از همون کلاس اول، از مدرسه فرار میکردم! (فقط بعضی از همکلاسیهام میدونن که روند کارهای با نیت خوب اما مخفیانهم در دوران مدرسه، در سالهای یازدهم و دوازدهم «به چه حد عجیبی» رسیده بود… کارهای علنیم هم مایۀ تعجب و گره ذهنی دبیرها و مسئولین مدرسههام بود. چون انگار تا اون موقع، دانشآموزی رو ندیده بودن که هم درسخون باشه و هم روی اعصاب دبیرها و مسئولین مدرسه راه بره. میدونید که منظورم شرور بودن نیست. بلکه از این بابت که بهشون زیاد انتقاد میکردم.)
کلاس اول رو جایی در حوالی مرز ایران و عراق، بین آذربایجان و کردستان بودیم. اون موقع نمیدونستم مدرسۀ ما، جزء معدود مدرسههاییه که مختلطه و لباس فرم هم الزامی نیست… دلیل اولین فرارم از مدرسه هم این بود که بیرون برف اومده بود و میخواستم آدمبرفی درست کنم! البته خانم معلممون بهخاطرش دستکشهای خیسم رو درآورد و محکم با خط کش فلزی زد کف دستهای یخزدهم. البته در کل شخص خوبی بود و قطعاً که بخشیدمشون. یادمه اواخر اون سال، به دلایلی نامعلومی از مدرسه رفت. انگار خودش هم از این موضوع خوشحال نبود چون جلسۀ آخر اومد فقط روی صندلی نشست و سرش رو گذاشت روی میز و گریه کرد! و بعدش خداحافظی کرد و ما هم بهتزده مونده بودیم.
تا اینکه ما هم ناگهانی و بدون خداحافظی از اون منطقه رفتیم… و هنوز برام قابل باور نیست که اون منطقه (و مخصوصاً اون مدرسه)، با همۀ خاطرات خوب و بدش، بهخاطر «بیآبی»، خالی از سکنه و متروکه شده باشه!
(هیچکس تا دبیرستان به این فکر نیفتاد که یه عکس دستهجمعی داشته باشیم! اونهایی هم که انداختن، بدون اطلاع قبلی بود و من ناخواسته غایب بودم. و هیچکس هم به این فکر نیفتاد که شمارۀ تماسی دوستانی که اونجا بودیم رو داشته باشیم.)
کلاس دوم رو در مدرسۀ «عمار» در «مینیسیتی» تهران گذروندم. سال خیلیخوبی بود ولی پایان خوبی نداشت چون از اونجا هم ناگهانی رفتیم. و هنوز که هنوزه، آرزوی خداحافظی از همکلاسیهای اون سال (که یادمه یکیشون اصالتاً افغانستانی بود) و معلم عزیزم «خانم تنباکوکار» به دلم مونده. یادمه در اون دوران، مغز بیانصافم در این مورد هم یک شب، خواب یه دلسیر خداحافظی از بچهها و معلمم رو برام تصویرسازی کرد. (گرچه ایندفعه دیگه با حداقل یکی از دوستان اون سال رو میتونم ارتباط بگیرم، ولی با چندبار تلاش، متأسفانه انگار اشتیاق یا وقت و حوصله ندارن. مثل همۀ همکلاسیهای دیگهم.)
اون موقع هنوز با مدرسهرفتن ناراضی نبودم. اما با شنیدن ترفند «جهشیخوندن»، خواستم حداقل یکبار این راه جایگزین رو از سر کنجکاوی و زرنگبازی امتحان کنم! اما فقط اجازه دادن کلاس سوم رو خودم بخونم. حتی همین پایۀ سوم هم شانسی شد. هم مسئولین و هم دبیر مربوطه، از اینبابت که میگفتن در پایههای بعدی به مشکل میخورم (که نخوردم). از شانسم بود که دبیر مربوطه عوض شد و ایشون قبول کردن. معلمهای سالهای بعدیم تا پایۀ ششم، خانم «زرینقلم»، خانم «تاجران» و خانم «مهدی» بودن که ازشون راضیم و براشون آرزوی سلامتی و خوشحالی میکنم. گرچه اواسط سال پنجم اتفاق تلخی برای خانم معلممون افتاد و بعدش هر روز با ترکیبی نوبتی از معلمها و مسئولین دیگۀ مدرسه مواجه بودیم، اما در کل، دوران ابتداییم تقریباً میتونم بگم «خوب گذشت». بزرگترین معضلی که اونموقع داشتیم این بود که تختههامون گچی بود و اصلاً مدیر خوبی هم نداشتیم.
مربی ورزشمون در اون زمان، «آقای محمود رفیعی» هم شخص خوبی بودن که به یادشون هستم. مخصوصاً با عادتشون قبل از شروع ورزش که خاطرههای جالبی میگفتن. ایشون تنها مربی ورزشی بودن که چندباری ما رو بردن سالن و یا زمین چمن. (زمین آسفالت حیاط بیشتر مدارس، اصلاً مناسب ورزش نیست و خیلی از بچهها رو مصدوم میکرد. حتی یکبار بهچشم، خوردشدن زانوی یکی از بچهها رو دیدم. خودم هم چندباری سر و صورتم زخم و کبود شده بود.)
عاشق مجلههای «رشد» هم بودم. اون انیمیشنهای بامزۀ «فندق» هم جالب بود. راستش چندتا اردو هم داخل شهر رفتیم که خاطرهانگیز بود.
شروع رسمی نارضایتیم از رفتن به مدرسه، از متوسطۀ اول شروع شد. از اون موقع بود که فهمیدم بیشتر دبیرها، لایق خطاب کردنشون به لقب «استاد» نیستن. با سختگیریهاشون در نوشتن کامل جزوه، حفظ حرفبهحرف جزئیات بیاهمیت و حاشیهای دروس، و گفتن مهملاتی که فقط وقت کلاس تموم بشه.
سر یکی از همین اعتراضها به گفتن حرفهای بیخود و باورنکردنی یکی از دبیرها، در اون درس صفر گرفتم. که این موضوع خونوادهم رو مجاب کرد تا مجبورم کنن بدون دلیل جلوی جمع ازش عذرخواهی کنم، به بهونۀ اینکه به «مقام معلم» باید احترام بذارم. من هم موافق این جمله بودم و هستم اما ایشون بود که اول به مقام خودش بیحرمتی کرده بود. و من بودم که در اصل داشتم از اعتبار علم و معلم دفاع میکردم.
من بجز همون یکبار در کلاس اول، دیگه از معلمی کتک نخورده بودم، تا اینکه پایۀ هشتم، سر کلاس ریاضی، باز ردیف آخر کلاس نشسته بودم. که معمولاً واقعاً درسنخونهای کلاس در اون ردیف مینشستن و بودنِ درسخونی مثل من در کنارشون موهبت بود. من هم البته از بودن در کنارشون و از شنیدن صحبتهای خندهدارشون لذت میبردم و یهو در شنیدن یکی از این حرفها نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم و صدای خندهم کمی بلند شد. دبیرمون (که قیافهش واقعاً شبیه به محمد مصدق بود)، با لهجۀ شمالی، صدای بم و طبق انتظار گفت: «اگه چیز خندهداری هست بگو ما هم بخندیم!» و من چون مثل همیشه بهخاطر زیاد نشستن در اون نیمکتهای خشک و کمردردآور، آزردهخاطر بودم، جواب دادم: «یهلحظه خندیدم دیگه. مگه چی شد؟!». طبیعتاً تعجب کرد. با عصبانیت گفت: «بیا اینجا ببینم!» و من بلند شدم و رفتم سمتش. میدونستم طبق معمول که موی سر بچهها رو میگرفت و دور کلاس میکشوند، الان نوبت منه. دستش رو که میخواست بیاره سمت سرم، دستش رو گرفتم! اینجا بود که دیگه جوش آورد و درب کلاس رو باز کرد و راهیم کرد بیرون. یادمه بعدش واقعۀ ناگوار سیل در شمال کشور رخ داد و دیگه ندیدیمش تا اواخر سال که برگشته بود ولی سال تحصیلی دیگه تموم شده بود! من درس ریاضی اون سالها رو خودم با ویدیوهای رایگان tvriazi یاد میگرفتم که از مُدرسش ممنونم. (میدونم این حرفم شبیه تبلیغات شد!). خونوادهم هم اون موقع (فقط) در درسخوندن همراهی و پیگیری میکردن. واقعاً بیشازحد.
همون سال هشتم، دبیر خوشپوشی هم داشتیم برای درس «کار و فناوری». به نام «آقای اِفرادی» که با خودرویی که به مدرسهمون میاومد معلوم بود شخص پولداریه! گرچه زود عصبی میشد و از این بابت باهاش مخالف بودم که ما رو با لحن بدی «شازده» صدا میکرد و گاهی هم بچهها رو بدجور سیلی میزد، ولی از نگاهی هم شخص جالبی بود. از این بابت که تکلیف داد هممون یه وبلاگ درست کنیم (و البته من از قبل یه وبلاگ نسبتاً الکی روی یکی از وبلاگسازهای داخلی داشتم). و حتی از اون موقع در مورد بیتکوین صحبت میکرد و میگفت که اگه پدرهامون در فلان سایتها ثبت نام میکردن، جایزهش بیتکوین رایگان میگرفتن. یادمه من هم اون موقع مشتاق شده بودم که بیتکوین بگیرم ولی نمیدونستم که میشه به صورت خرده و نه لزوماً واحدی و تکی هم گرفتش. اون موقع هم برای ما، یک بیتکوین کامل، خیلی گرون محسوب میشد… (اگه هنوز در ایران مونده باشه، کنجکاوم که وضعیت الانش رو جویا بشم، و یه تشکر دوبارهای کنم از یک نصیحت اختصاصی که اون موقع به من داشت. که گفته بود اگه بین دو انتخاب مردد بودم، شانسی یه سکه بندازم بالا و اگه لحظهای «ایکاش فلان طرفش بیفته» به ذهنم رسید، همون رو انتخاب کنم. وگرنه بسپارم به همون نتیجۀ شانسی سکه و دیگه ولش نکنم.)
همون پایۀ هشتم هم تنها مورد رو در کل سالهای مدرسهم تجربه کردم که تقلب رسوندنم رو کسی فهمید. توسط دبیر درس ادبیات فارسی، آقای «هنروَر» که چهرهشون کمی شبیه به شخصیت “Giovanni Auditore” در سینمایی “Assassin’s Creed: Lineage” بود (منظورم همون آقای “Romano Orzari” هست). ایشون هم شخصی کمی عصبی ولی باهوش و کاربلد بودن.
از اتفاقات نسبتاً خاطرهانگیز این دوره، فرار مکرر ما از کلاس برای آمادگی جهت شرکت در مسابقۀ سرود بود با دو آهنگساز حرفهای و خوب (اسمشون رو متأسفانه یادم رفته. دورۀ سربازیشون رو داشتن در اون منطقه میگذروندن)، اردوهای موزۀ سنگشناسی، یهبار بازدید از آزمایشگاه شیمی، پینتبال و «درونمدرسهای» بود. یعنی یهروز داخل مدرسه کلاسها تعطیل شد و از خودمون پذیرایی کردیم. کلاس ششم هم یکبار چنین چیزی داشتیم. یهروز هم برای تماشای فوتبال بهمون اجازه دادن که توی نمازخونۀ مدرسه، فوتبال ایران و ژاپن رو ببینیم.
اواخر پایۀ نهم بود که پاندمی کرونا شروع شد. با این حال، دوران کلاسهای آنلاین برای من نقطۀ عطفی بود. چرا که فرصتی شد تا از طریق فضای مجازی، با جهان بیشتر آشنا بشم! (همون دوران بود که وارد حوزۀ کامپیوتر شدم و از نظر خودم هم در مسیر خوبی افتاده بودم.)
اما با حضوری شدن دوبارۀ مدارس، عذاب کشیدنهای من بیشتر شد. مجبور شدم مسیرهایی که شروع کرده بودم برم رو رها کنم. دیگه مدرسه رو به چشم یک «اسارتگاه» نمیدیدم، بلکه دیگه واقعاً برای من یک اسارتگاه روزانه شده بود. با اینکه باز تعطیلیهای بیشتری (از سرما و برف تا آلودگی هوا) داشتیم، اما هر روز صبح از همون روزهایی که میرفتم مدرسه، با تلخمزاجی، با اکراه و بیحوصلهبلند میشدم. تا روز آخر سال دوازدهم، روزی نبود که به فکر غایب شدن در اون روز نیفتاده باشم (و واقعاً هم تا جای ممکن غایب میشدم.) هربار که به درب مدرسه میرسیدم، با نفرین و فحش واردش میشدم. صحنۀ هر زنگ هواخوری، و مخصوصاً زنگ برگشت به کلاس و تعطیل شدن بعدش، برای من تداعیکننده و یادآور صحنۀ هواخوری زندان و یا حتی ورود و خروج گلۀ گوسفندان از طویله بود. واقعاً هم گاهی در چهرۀ ناظم اون مدرسه، این حس رو میگرفتم که خودش رو چوپان میبینه.
تنها انگیزهای که میتونستم برای رفتن به مدرسه به خودم بدم، دیدن دوبارۀ بچهها بود…
ما فکر کنم تنها دورهای بودیم که طی اون سه سال آخر دیگه هیچ اردویی نرفتیم (حتی میدان تیر که الزامی بود).
در اون اسارتگاه، یادمه در برابر انتقادم به این کاستیها و مشکلات اونجا، همیشه حتی تا سال آخر دوازدهم هم یادمه چوپانهای اون طویله بهم جواب میدادن که «اینجا ایرانه و این هم مدرسۀ دولتیه. توقعت زیاده. اصلاً زندگی همینه. اگه سفت کنی خودت رو، میشکنی. تو باید مثل یک مرد قوی با شرایط سخت روبهرو بشی. سوسول نباشی و تحملت رو ببری بالا و خودت رو باهاش وفق بدی.». به شرافتم قسم که جملۀ «باید خودت رو با این شرایط وفق بدی» رو دقیقاً بارها ازشون شنیدم. قبلاً هم گفتم که جرقههای هایولتاژ ذهنم برای اینکه بفهمم توی چه جهنمدرّهای هستم و فاتحۀ اون نسل بیعار رو هم بخونم، از همون مدرسه شروع شد. یعنی دقیقاً همون مدرسهای که به نظرم محل کور کردن تدریجی همین توانایی بود: توانایی برای کشف چیزهایی که به نظر نرمال و طبیعی و درست نیست و یه جای کارِشون داره میلنگه. دیدم همون «تحصیلکردههایی» که بهمون میگفتن «برای اینکه نمرۀ بیست بگیرید، باید برای بیشتر از بیست تلاش کنید»، توقعشون از زندگی اونقدر پایینه که الان میبینیم در هیچ موضوعی نمرۀ بیشتر از ده نمیگیرن. مثل مایعات، سریع شکل هر ظرفی رو میگیرن. جماعت سادومازوخیستی که تحمل شرایط سخت رو حتی پرستیژ و افتخار میدونن. در صورتی که نباید برای مشکلاتی که نرمال و طبیعی نیست، بلکه «انسانساختهست» و از اهمالکاری عمدی افراد مسئول هم اینطور باشه.
در دوران حبس اختیاری در دبیرستان، از بسیاری از درسها همیشه بیزار بودم (قطعاً اگه همبندیهام این حرفم رو ببینن، باور نمیکنن) اما اغلب نمرات بالایی از همهشون میگرفتم. صرفاً چون فرمول کسب نمره برای هر درسی معلوم بود: تلاش.
ولی مهم نبود که چقدر تلاش، وقت اضافی، انگیزه و ظرفیت حفظ و پردازش مغزم داره بیخود صرف میشه.
من عاشق علم هستم و به سرکشی از درس خوندن افتخار نمیکنم؛ ولی أکثر اون محتواها واقعاً پرتوپلای یلخی بودن. از اون افراد نیستم که بگم علم در روزمره، معمولاً فایدهای نداره، پس کلاً چرته. منظور من اینه که قضایا و فرمولهای فیزیک و ریاضیات رو که معمولاً کسی فلسفهش رو نمیگفت و خودم میرفتم پی فهمیدنش. مثلاً درس تاریخش هم که به شدت سانسور و سوگیری داشت. البته همونها هم جوری ضایع گفته میشد که تا سال بعدش، بیشتر بچهها همه رو فراموش میکردن. بهخاطر کنکور، ترفندها و روشهای غیرعلمی هم رایج شده بود و علم رو بهشدت مسخره کرده بود. دروس مهمی مثل موسیقی، فن بیان و استدلال، اصول اولیۀ حقوقی، بازار و مدیریت پول هم که اصلاً نداشت (گرچه مطمئنم که اگه اینا هم وجود داشت، مثل درسهای دیگه، همینجوری یلخی یه چیزهایی میگفتن تا توی امتحان بیارن و برن. بدون اینکه بخوان چیزی یاد بگیریم).
طرز تدریس خشک و مونولوگ أکثر معلمها، نگاه بالابهپایین و ریاکارانۀ مسئولین مدرسه و بعضی شرایط دیگه مثل ظواهر اونجا، لج و کفرم رو درمیآورد.
نظم آموزشی، واقعاً خیط بود. از نظم، فقط موی سر، صف، لباس فرم بیروح و تأخیر ورود رو لحاظ میکردن (اون هم تازه فقط برای دانشآموزان بود و نه معلمها و مسئولین)، جوری که انگار اونجا پادگانه. اما چیزهای دیگه مثل تقلبکردن، نهتنها بین بچهها عادی بود، بلکه حتی خود معلمها و مسئولین مدرسه هم گاهی بهمون تقلب میرسوندن و یا نمرات رو عمداً بیشتر میکردن تا رتبۀ درس و مدرسهشون بالا باشه! البته سیگار کشیدن داخل مدرسۀ ما ممنوع بود. اما بعضی از بچهها، زنگ تفریح میرفتن داخل سرویس بهداشتی، ویپ و پاد میکشیدن. حتی یهبار روی زمین حیاط مدرسه، پک شیشه هم پیدا کردیم.
بعضی از دبیرها حتی بیشتر سر کلاس به ما گلایه میکردن! سه دبیر رو یادمه که روزی نبود که رک نگن از درسی که میدن خودشون هم خوششون نمیاد و به خاطر کمبود معلم گذاشتنشون برای اون درس! و بقیه هم از تعویق یا کمبود پرداخت حقوقشون میگفتن.
خود اوضاع آموزشی هم خیط بود. بیشتر دبیرها به بچهها فقط به این دید نگاه میکردن: کسانی که خودشون میتونن درس رو بخونن و یاد بگیرن که خودشون میخونن و هر چی سر کلاس بگم براشون کافیه. اما کسانی که نمیخوان یا نمیتونن یاد بگیرن هم هیچی! چون «مملکت به حمال هم نیاز داره» (با عرض پوزش از باربرها و کارگرهای عزیز، ولی واقعاً این جملۀ توهینآمیز رو واقعاً بارها از این «فرهنگیانِ فرهیخته» شنیدم). و فکر میکردن پس فقط لازمه مدتی توی کلاس ادا دربیارن، سالاد کلمات درست کنن، بگن یکی از روی درس بخونه، چندتا تکلیف بدن، و همین روال رو ادامه بدن تا آخر.
هم از طرف بیشتر دبیرها، و هم حتی از طرف بیشتر بچهها، رغبتی برای بحث و یادگیری علم نبود. معمولاً از همون جلسۀ اول، بحث با این موضوع ضدحال شروع میشد که چی قراره چهجوری توی «امتحان» بیاد (که در سال آخر، اون بازی مسخرۀ کنکور هم بهش اضافه شد).
فقط قبولی در امتحانها، هدف اول أکثریت بود.
این «تنبلی و خساست» بین همه رایج شده بود. برای بیشتر اساتید و مسئولین آموزشی هم حفظ مطالب درسی، مهمتر از فهمش بود و این اصلاً مهم نبود که تا سال بعد، اون مطالب درسی یاد بچهها میمونه یا نه. من خودم هم خیلی از مطالب کتابهای درسی رو فقط برای امتحان میخوندم. واقعاً هم همونطور که گفتم، بیشتر اون مطالب صرفاً سالاد کلمات بودن. اما این موضوع از نظر من معضل بزرگی بود؛ چرا که این حس رو در همه پرورش داد که فرایندها رو فقط برای قابل قبول و ظاهرپسندبودن انجام بدن. و حس کنجکاوی و درکپذیری رو هم در بین همه سستتر میکرد. و ارزش وظیفهشناسی برای ارتقای کیفیت و اهمیت روش و مسیر کار رو میآورد پایین.
من از کلاس هشتم، دیگه عمداً کتابهای جدید نمیگرفتم و تا جای ممکن هم سعی میکردم جزوه و دفترهای بچههای سال قبل رو بگیرم تا لازم نباشه باز سر کلاس از نوشتن مداوم جزوه (همزمان با شنیدن)، دستم درد بگیره. در اون سالها فهمیدم تقریباً همۀ دبیرها، فیلم ضبطشدهای هستن که هر سال سر کلاس پخش میشن و تنها تفاوت مثبتشون این بود که میشد ازشون سؤال پرسید. بدون هیچ خلاقیتی. کل جزوههایی که سر کلاس میگفتن و سؤالاتی که مطرح میکردن، گاهی حتی به طرز عجیبی حروف یا اعدادش هم تغییر نمیکرد! فکر میکنم با پیشرفت و گستردهشدن هوش مصنوعی، وجود معلمهای رباتیک این چنینی که أکثریت جامعۀ دبیرها رو هم تشکیل میدن، بیهوده میشه.
تا آخرین روز از سالِ آخر، به دلم موند که یکی از دبیرها قبول کنه تا خارج از برنامه، بچهها بیان در مورد خودشون و علایقشون صحبت کنن و اگه چیز جالبی بلدن یا میدونن، مطرح کنن. دبیرها در پایبندی به برنامۀ درسی، یا مثل ربات عمل میکردن، یا اراجیف نامرتبطی میبافتن که هیچکسی علاقهای به شنیدنشون نداشت (مثل اول این متن).
سال آخر، قصد داشتم برای فرار از کنکور، المپیک فناوری شرکت کنم و واقعاً هم عزمش رو داشتم، اما مسئولین مدرسه به بهونههای واهی نذاشتن. اصلاً براشون چنین چیزی تعریفنشده بود و عامدانه سعی کردن ناامید و منصرفم کنن. اون موقع یادمه یه ایمیل خیلی بلند در این مورد برای معاون مدرسه نوشتم که فقط در جوابش نوشت: «خوانده شد.»
یا یادمه که همون سال آخر، سر کلاس با ذوقوشوق، روی یه برگه، طراحی سیاهقلم از یه شوالیه کشیده بودم که از نظر خودم و بچهها خیلیخوب و باورنکردنی دراومده بود و چسبوندم کنار تختۀ کلاس. اما فرداش، تکههای پارهپورهش رو داخل سطل آشغال کلاس دیدم.
از این اتفاقات تلخ، در طول دوران مدرسه برای من و بچهها زیاد افتاد. که پرداختن به همهشون از نظر من اطالۀ کلامه.
اون دوران گرچه باز اوقات نسبتاً خوب و دبیرهای خوبی هم داشتیم، هم در مدرسه (مثل آقای عاشور پورجمال که همواره بهشون درود میفرستم) و هم جاهای دیگه، اما در کل، تصور اینکه این روزهای تاریک و تلخ برای من، بالاخره تموم میشه، نه فقط سخت، بلکه گاهی غیرممکن بود. اما حالا میبینم که گذشته. هر چند که سه سالِ آخر مدرسه، ماه مهر، ماه تولدم، و پاییز، فصل مورد علاقهم رو با خاطرات بدی ترکیب کرد. با کلی زخمهای روانی و فرصتهای سوخته. و متأسفانه بدون موندگاری هیچ دوستی از کل اون دوازده سال (چون غالباً یا دیگه دور بودن و یا غرق چیزهای دیگه شدن.)
(واقعاً به نظرم این جداییها، اجحاف و خیانت خودمون بود به خودمون…)
اما حیف که این تراژدی مسخره باز بالاجبار ادامه پیدا کرد. با اینکه در رشتۀ مورد نظرم هم به دانشگاه آزاد رفتم، اما باز هم اوقاتم چندان خوش نگذشت و حتی از رشتۀ مورد نظر خودم هم زدهم کرد؛ تا جایی که باعث شد مجاب بشم خودم رو منتقل کنم به واحد الکترونیکی (کلاسهای آنلاین) که تا جای ممکن از اون فضای «خفه و مصنوعی» دور بشم (قسمت کمی از دلایل اوقات تلخیهام رو در این صفحه نوشته بودم.)
امیدوارم مقطع کارشناسی دانشگاه، دیگه آخرین باتلاقی باشه که واردش شدم؛ وگرنه میدونم این حرفهام طبیعتاً هیچ اعتباری نخواهد داشت.
اینها رو گفتم، فقط به امید اینکه بچۀ باذوقوشوق دیگهای، اوقاتش بالاجبار تلخ نشه. دوران دوازدهسالۀ مدرسه (مخصوصاً ششسالۀ دومش)، به نظر من، اساسیتر و تأثیرگذارتر از دوران دانشگاهه. مدرسههای دولتی ما، «مدرسه» نیست. دانشگاههای فعلی ما، «دانشگاه» نیست. بلکه پادگان، حوزۀ علمیه و بنگاههایی هستن که بهزور ادای مدرسه و دانشگاه رو درمیارن. امیدوارم ما در فرستادن بچههامون به مدرسه، دقت بیشتری داشته باشیم. نباید با این دید نگاه کنیم که «روال تا الان این بوده»، و ما هم این راه رو رفتیم (که اولاً غالباً تا اون موقع، جزئیات اون دوران یادمون رفته و ضمناً ممکنه شرایط اون زمان خیلی فرق کرده باشه و نیاز به بازبینی دوباره داشته باشه) و بقیه هم دارن بچههاشون رو به مدارس میفرستن، پس بچههای ما هم حتماً باید برن به هر مدرسهای. نگاه کنید به خروجیهای زمانه و شرایط زمانی و مکانتیتون. نمیگم که همۀ مدارس ایران محل آزار و اذیت دانشآموزانه. و این هم نمیگم که نباید بذاریم بچههامون بیرون رو نبینن! و واقعیات جامعه رو نچشن. بلکه میگم نذاریم خودشون هم بهزور وقتی خودشون نمیخوان، جزء اون واقعیات تلخ بشن. اگه روزی میگفتن دیگه نمیخوان برن مدرسه و خودشون (یا با دوستانشون) درس بخونن و روی دلایلش اصرار میکردن، کاش جلوشون رو نگیریم و لااقل فرصتی بهشون بدیم. کاش به درخواست و مسئولیتپذیریشون احترام بزاریم. درس خوندن در ساختمونهایی که واقعاً شبیه به زندانه و سروکله زدن با دبیرهایی که نه بیشترشون از ما خوششون میاومد و نه بیشتر ما از اونها، دوران مفیدی نیست. لااقل برای من نبوده. و مطمئنم کم نیستن کسانی مثل من.
ای کاش که سلامت روان و اعتمادبهنفس بچهها هم ارزشمند و قابل احترام باشه.
سالانه چند هزار نفر در این مدارس بیخود، مثل من وقت و تمرکزشون تلف شده و الان داره میشه؟

⤴️ من و دوست صمیمیم در پایۀ اول ابتدایی، «عرفان فرجپور» عزیز؛ که آرزو میکنم هر جا که هست، سالم و خوشحال باشه. تصویرش رو گذاشتم که بگم به یادش هستم و شانس این رو هم (هر چند کم) داشته باشم که شاید پیداش کنم.

⤴️ با بعضی از دوستان خوب سال دوازدهم، و دبیر دروس هندسه و ریاضیات گسسته، آقای زینالعابدین دهقانی ابیانه که ایشون هم نسبتاً شخص خوبی بود.
اینجا حالا دوستانی مثل عرفان میرچی، رضا خسروینژاد و سینا فرهمندی در این عکس متأسفانه نبودن.
علیرضا تکبیری و محمدمتین فعلی در این تصویر، همکلاسیهای دوران ابتدایی من هم بودن.
به یاد همکلاسیهای سالهای قبلم هم هستم و خواهم بود. اسم همهشون رو نمیتونم ببرم چون هستن دوستانی که متأسفانه اسمشون رو فراموش کردم ولی خاطرات خوب و چهرهشون رو یادمه.
Footnotes
-
فرصتهای زیادی که در اون دو سال از دست دادم، خودش یه داستان غمانگیز و تلخه. اما علاقهای به ترحمبرانگیز بودن ندارم. ولی فقط همین رو بگم که سه سال تلاش کردم تا یهجورایی به اوضاع همون زمان «برگردم!». ↩