سالها قبل که گاهی کتابهای دینی رو میخوندم، یادمه جملهای جالب رو دیدم که هنوز توی ذهنم مونده:
«صراط مستقیم، پلی از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است.»
اون موقع برام این جمله از این نظر جالب اومد که در حدی میتونه به خوانندهش اعتماد به نفس بده که هرگز پا پس نکشه، و وجود مشقتها و مشکلات زیاد مسیر اعتقادیش رو ویژگی ذاتی و طبیعیِ اون مسیر بدونه.
اما الان از این بابت برام جالبه، که بهترین جملهست برای شروع توصیف وضعیتی که موضوع این مطلب شده:
«به نظر من، تعادل داشتن در هر بُعد از زندگی، مثل قدم زدن روی پلیه از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر، در فضایی مهآلود که فقط جلوی پات معلومه، و پلی که یکنواخت نیست و سراشیبی و پیچوخمهای زیادی داره. و با ارتفاع گرفتن هم سختتر هم میشه.»
تعادل یعنی همیشه حواسجمع بودن در برابر چیزهایی مثل اینها که مستمر:
- فروتن باشم، ولی ضعیف و کمتوقع دیده نشم.
- توانایی خودانتقادی داشته باشم، ولی دمدمیمزاج نشم.
- واقعبین باشم ولی تلخگرا نشم.
- ثابتقدم باشم و اصولی در زندگیم داشته باشم، ولی خشکمغز و جزماندیش نباشم.
- تعادل بین کار و زندگی.
- عقل با عاطفه.
- فکر با عمل.
- کاوش با تثبیت.
- تمرکز با راحتی.
- دوربینی با جزئینگری.
- جزئینگری بدون خردهگیری.
- توسعه با بهرهبرداری.
- خودم با دیگران.
- آزادی با مسئولیتپذیری.1
- صداقت و شفافیت در عین رازداری.
- حتی همین که متعادل باشم ولی از آنجا مانده، از اینجا رانده، وسطباز و دورو نباشم.2
میدونم که این سختی طبیعیه. چون انسان ذاتاً از ابهام و عدم قطعیت بیزاره و حالت اتوپایلوت رو دوست داره. من هم بارها شده در موضوعاتی خواسته باشم که دیگه خودم رو به یک سمت رها کنم (حتی برای مدتی کم)، تا کمی از همواره مواظببودن خلاص بشم (که باز بعدش برای همون مدت کم هم یهجور دیگه پشیمون میشم).
البته تلاش برای همیشه ترازِ مطلقبودن هم میتونه یکنوع افراط باشه. یک بندباز، مثل چوب خشک از روی طناب نمیگذره. و تمرینهای زیادی هم کرده که به اون سطح از توانایی برسه. یک بندباز، روی موجِ طناب سوار میشه و باهاش بازی میکنه. هدف اصلیش حفظ تعادله و در عین حال منقبض نیست و ریلکسه. اگه باد متمایلش کرد به چپ، خودش رو یهذره میبره راست؛ نه که مواظب باشه اصلاً هیچ حرکتی نداشته باشه.
و میدونم که این انعطافپذیری، با بیشتر شدن سن هم تمایل به کرختی پیدا میکنه. یعنی هر چقدر سن انسان بیشتر میشه، ممکنه از همواره شناوربودن در این دریای مواج خسته بشه و دلش بخواد که بالاخره جای «خشکی» برای «سکون» داشته باشه؛ و دست از حفظ مداوم تعادل، حواسجمعی و یادگیری بیشتر برداره. اما این اشتباهیه که بسیاری از مسنها دچارش میشن. یعنی بستن ورودیهای ذهن. که عواقبش انکارناپذیره.
پیری زمانی آغاز میشود که یادگیری متوقف شود، چه در بیست سالگی و چه در هشتاد سالگی. هر کسی که به یادگیری ادامه دهد، جوان است.
— هنری فورد
مطلب مرتبط:
Footnotes
-
مثلاً آزادی در اینکه تصمیمات جدید خودم رو داشته باشم، ولی نه اونقدر که همهش از تصمیمات قبلی خودم هم غافل بشم و رهاشون کنم. ↩
-
در این هم مثل هر موضوع دیگهای، افراط ممکنه و میتونه تأثیر بدی داشته باشه. هر دوگانهای که نیازمند تعادل نیست. کسی که در این موضوع افراط داشته باشه، همهچیزش رنگ خاکستری و بلاتکلیفی میگیره. مثلاً بین سلامتی و مریضی که نمیشه عمداً تعادل رو حفظ کرد و حماقت محضه! و نمیشه که عمداً خودمون رو ملزم کنیم که علاوه بر خیرخواه بودن، بدخواه هم باشیم! ↩